سوگلی

 

من هنوز هستم! کسی من رو یادش هست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٤ آذر ۱۳٩٤ - سوگلی


 

من کنوز زنده هستم. بیشتر از سیزده سال گذشت

پيام هاي ديگران ()        link        ٦ آذر ۱۳٩٤ - سوگلی


Happy Anniversary

Do you know what the difference between you and I is?

 

If someone says today is Gabriella’s birthday!

You turn to Gabriela and say: Happy Birthday!

For me ... 

My mind travels all the way to that long lost evening at Cactus Club. I can even feel the heat that goes through my hair and the dress that I’m wearing for the first time …. my long curly hair that covers my naked shoulders …. You come and sit beside me , hoping to clear the air, explaining that it’s been a huge misunderstanding …. And something melts in my heart …. I almost feel it in me …. You’re wearing my favorite white shirt and few bottons are open …. It’s open enough for me to see the necklace … I’m burning inside …  I know something is going to happen tonight … I want it to happen …. I turn to you and whisper into your ears …. Do you want to know why?

 

Everybody’s gone…. It’s you and me, standing at the station, waiting for the next train … we both are late …. I stare at the rails and say: Can’t you see? Can’t you see what’s happening ....? 

 

… and it seems something strikes you! time stops

 

For the next hour and a half we are sitting on the bench watching the trains leaving us behind ....

 

 

 

Do you know what the difference between you and I is?

 

If someone says today is Lillian’s Birthday!

You don’t even bother sending her and email.

 

For me ….

I remember our first kiss at the East 8th Street.

 

 

That’s how different we are …. Good thing we didn’t end up together! 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٢ تیر ۱۳۸٩ - سوگلی


 

 

نمی دونم حرفی برای گفتن مونده یا نه! توی این روز هایی که به اندازه ی خیلی خیلی زیادی سبزه که شاید بیشتر باید سیاه یا سرخ باشه ولی سبزه ... احساس بدی ندارم! و دارم! احساس بدی دارم توی هر ثانیه وقتی به مردمم فکر می کنم که زیر لگد و گلوله جون می دن و می رن و می رن .... و احساس خوبی دارم بعد از سال ها هر بار که به کسی می گم ایرانی هستم!  هربار که سرم رو با افتخار بلند می کنم! هر بار که با شنیدن اسم ایران اشک توی چشم هام جمع می شه!

روز های عجیبی هستن! از اون روز هایی که کسی از یک دقیقه ی بعد هم خبر نداره ولی حتی اگه این آخرین دقیقه هم باشه باز با تمام وجود می خواد زندگی کنه! آزاده باشه ........ آزاد باشه ....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ - سوگلی


امروز!

نشستم پشت میزم و دارم به همه ی دلیل های نانوشته فکر می کنم! به اینکه حالم خوبه .. به این فاجعه که هر روز فارسی نوشتن و فارسی فکر کردن و  فارسی حرف زدن سخت تر می شه .... و دارم وادار می کنم خودم رو که توی این لحظه همه ی این کار ها رو با هم بکنم! به همه ی این ها فارسی تایپ کردن رو هم اضافه می کنم....

یک عالمه حرف نگفته که شاید بهتره نگفته بمونه!

خیلی خستم این روز ها! از اون خستگی ها که به ده یا یازده ساعت خواب برطرف می شه ولی کی دلش میاد که بگیره بخوابه وقتی این همه هیجان توی هوا موچ می زنه ...

برمی گردم!

دارم می رم نهار بخورم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - سوگلی


دست نوشته های سلماخولدگی

 

چشمام می سوزه! دوباره سرما خوردم بد! اصلا همون دیروز که این فسقلی ها هی دور و برم می چرخیدن و از سرو کولم بالا می رفتن حس کردم که بله! ازشون گرفتم تموم شد رفت! خلاصه اینکه با دماغ گرفته و چشم های قرمز نشستم جلوی مانیتور و دارم به آلبوم Alex گوش می کنم! نه اینکه بفهمم چی می گه ها! نه بابا! ولی این صداش یک جوری آدم رو می بره توی ابر ها که نگووووووووووووو! یاد ده سال پیش افتادم که می شستم BSB گوش می دادم و دریغ از یک جمله که بفهمم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  راستش اگه بدونم که امیدی هست ده سال دیگه کره ایم هم مثل انگلیسیم بشه خیلی دلم گرم میشه! تا اون زمان به گوش دادن به سبک زبون نفهمی اداده می دیم ببینیم چی می شه! نیشخند

 

عید هم اومد و رفت و ما یک پیرهن دیگه هم پاره کردیم و کلی با تجربه شدیم! خدا حفظمون کنه با این همه تجربه! سال قبل سال خوبی بود! خیلی خوب! امیدوارم سال جدید هم به خوبی و خوشی پیش بره برای همه.... 

برادر Alex می خونه:

I feel like making sunshine for you

I feel like making love song for you

این تیکه رو داره انگلیسی می خونه! الکی واسه خودم ذوق می کنم!!!

 

همینطوری که دارم می نویسم چشمم می افته به این لوگوی کنار صفحه! لوگوی سپاه پاسداران! شاید ده ثانیه هم طول نمی کشه که یادم میاد این لوگو رو از کجا می شناسم یا چرا توجهم رو جلب کرده ........

خیلی سال پیش! وقتی خیلی ها هنوز به دنیا هم نیومده بودن ... یعضی ها مثل من هنوز چهار راه جردن و مدرس رو یادشون میاد! سر اون چهار راه درست همون جایی که الان یک ساختمون هوار طبقه ساختن که فکر کنم مال سازمان آبه یک خونه ی سفید خیلی باحال و بزرگ بود که مال سپاه پاسداران بود! برای من فسقلی اون خونه و اون علامت روی در یک معنی بیشتر نداشت! معنیش هم این بود که داریم می ریم خونه ی مانی!!!!!!

بعد از این همه سال هنوزم هر چیزی که یک جوری به مانی ربط داشته باشه عزیزه نیشخند همین نیم ساعت پبش بعد از اینکه بیشتر از یک ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم به این فکر می کردم که این همه حرف از کجا میاد؟ چطوری من و مانی این همه حرف داریم قلب

 

فکر کنم تب دارم! دارم زیادی می نویسم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ - سوگلی


دالی! ( با تشدید بخونین! روی "ل" )

نمی دونم چه بلایی سر وبلاگم اومده که نظرات ملت رو توی نظر خواهی این پست می بینم ولی بیشترشون مال یک پست قدیمی تره! به حق چیز های ندیده و نشنیده!

خوب!

اول اینکه من خوبم! زندگی خوبه! دلم خوبه! هوا ....! این یکی رو نمی شه به راحتی بقیه جواب داد! سرده! سرده! سرده!

دوم ;دلم گاهی خیلی تنگ می شه واسه همه! واسه خیابون ها! آدم ها! درخت ها! ساده ترین و شاید پیش پا افتاده ترین چیز ها مثل اون غروب هایی که همه توی اتاق خواب مانی جمع می شدیم و ما بچه ها هی روی تخت بالا و پایین می پریدیم و بزرگ تر ها از در و دیوار می گفتن و آخرش یکی پا می شد می رفت چایی درست کنه و همه یکی یکی پشتش راه می افتادیم و می رفتیم توی سالن جلوی تلویزیون تا کارتون های عصر رو ببینیم!

سوم ; پسر داییم پنج ماهشه! هنوز ندیدمش! پسر خالم هم تا یکی دو ماهه دیگه به دنیا میاد! عجیبه ها! این دو تا فسقلی هیچ وقت غروب های خونه ی مانی رو اونجوری که ما تجربه کردیم تجربه نمی کنن! هیچ وقت حتی نمی رن ملاصدرا یا امیر که گوشت بخرن یا حتی نمی دونن یک جایی به اسم چورک توی قلهک وجود داشته که توش همه فکر می کردن من دختر مانی بودم! زده به سرم ها!!!! عوضش ... نمی دونم! لابد خاطره های خودشون رو می سازن! شاید مانی ببرتشون کاسکو! یا وال مارت! نمی دونم!

چهارم; ای بابا! همه چیز رو که نمی شه نوشت!

پنجم ; نه عزیزم! ازت ناامید نشدم! از دستت ناراحتم نیستم! فقط امیدوارم بعد از این یکم بیشتر به کار هات فکر کنی! دلم نمی خواد به خاطر چیزی که می دونم توی وجودت نیست ناراحت بشی!

ششم ; دیشب خواب حسین رو دیدم!! بچه جان تو خواب من چیکار می کنی آخه؟ مگه خودت خانواده نداری؟ دلم تنگ شده واست خره!نه بابا! نترسین! خواب های من بالای هجده سال نمی رن!

هفتم ; دلم می خواست همین فردا کار ها درست می شد و من می تونستم برم! ولی باید صبر کنم! صبر! صبر! صبر! باید قبل از رفتن آماده بشم! نمی دونم چقدر طول می کشه این آماده شدن ولی منتظر بودن هم سخته ها!!!!! 


خوب خیلی وقت بود ننوشته بودم! دلم تنگ شده بود!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ - سوگلی


I was born in 2008


You're the lord of lords

You're the king of kings

You are mighty God

Lord of everything

You're emmanuel

You're the Great I am

You're the Prince of Peace

Who is the lamb

You're the living God

You're my saving grace

You will reign forever

You are acient of days

You are Alpha Omega

Beginning and End

You're my Savior Messiah

Redeemer and friend

You're my Prince of Peace
And I will live my life for You

***********

وبلاگم رو عوض نکردم! یک مدتی لازم بود که ننویسم! نمی خوام قصه ی گرفتارم و وقت ندارم رو دوباره تکرار کنم! حقیقتش این بود که اگه می خواستم وقت می شد ولی حس می کردم نباید بنویسم!

امتحانات تموم شد! نتیجه ها رو هم گرفتیم... راستش دیدن نمره هام دلم رو خیلی گرم کرد. یک تایید دیگه بود بر اینکه اینبار دارم درست می رم .........

یک سال گذشت! یک سال بی نهایت دوست داشتنی که با همه ی پستی و بلندی هاش بهترین سال زندگیم بود .... سالی که توش خودم رو پیدا کرم ... سالی که توش تو رو پیدا کردم!

You never leave me or forsake me

بعد از بیست و سه سال فهمیدم که می خوام با زندگیم چیکار کنم! برای اولین بار با تمام وجودم آرامش رو حس کردم! کار هایی رو شروع کردم که حتی فکرش رو هم نمی کردم در تواناییم باشه و همه ی این ها رو مدیون تو هستم!

You direct my steps and guide me in the best pathway for my life


توی سال ٢٠٠٨ آدم بهتری شدم! به خاطر تو! نه خودم که اگه دست خودم بود توی بیست و سه سال گذشته چنین تغییراتی رو توی زندگیم می دادم! توی سال ٢٠٠٨ یک پاک کن برداشتی و روی همه سیاهی ها کشیدی و اجازه دادی دوباره زندگی کنم...

This is my desire
To honor You
Lord with all my heart
I worship You
All I have within me
I give You praise
All that I adore is in You

Lord, I give You my heart
I give You my soul
I live for You alone
Every Breath that I take
Every moment I'm awake
Lord, have Your way in me

 

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ دی ۱۳۸٧ - سوگلی


وقتی آینه تو رو فریاد می زنه!


نمیاد! کلمه ها انگار یک جایی بین سلول های خاکستری تا تماس سرانگشت هام با کیبورد گم می شن و دود می شن و می رن ...

یکی از این آهنگ های خیلی قشنگ که در بهترین حالت ممکن تمام غصه ی دنیا رو روی دل آدم آوار می کنن داره از بلند گو ها پخش می شه و هی می دوه بین خطوط این نوشته و جا خوش می کنه تا دستم بره روی دکمه ی Delete و هی فشار بده! هی فشار بده!

یک چیزی توی سرم می گه: مگه عشق تو آدم نیست؟!!! تو خاکستر شدی یا من .... 

دلم یک جورایی نمی ره که پاک کنه این آخری رو .... عوض می کنم آهنگ رو! هیچ ربطی نداره به حال این روز هام و هی روی اعصابم قدم می زنه! دلم می خواد اگه می گیره حداقل برای یک چیز واقعی بگیره .....

عجیب دلم می خواد درباره ی Paul بنویسم! گاهی اونقدر توی نامه هاش گم می شم که خودم هم نمی تونم خودم رو پیدا کنم! چقدر سریع می گذریم از روی این نامه های دو هزار ساله سر کلاس یکی دو ساعته! چقدر راحت می شه چشم ها رو بست و اجازه داد که کلمه به کلمش حک بشه روی قلبم ....

دلم می خواد بنویسم:

This day I call heaven and earth as witnesses against you that I have set before you life and death, blessings and curses. Now choose life, so that you and your children may live

این رو برای تو نوشتم! حس کردم خوبه که بدونی!

دارم بنیامین گوش می دم! نمی دونم دنبال چی می گردم بین این آهنگ ها!

امشب درجه ی تبم روی هزارو سیصده اما شاید به چشم تو این تب فقط یک عدده! حالم خوبه اما! یکم گیج شدم ولی در کل حالم خوبه! حالم خوبه! حالم خوبه! دارم تمرین می کنم که هر بار بنیامین می گه: حالم بده! یادم بیافته که حالم خوبه! دلم هوس یک عشق خارج از رده کرده! یک عشقی که نه سمینار داشته باشه! نه در حال عوض کردن دنیا باشه! یک عشقی که تاخت نزنه احتمال دیدن من رو با نجات زندگی همه ی آدم های دنیا! یک عشقی که پر باشه از خودخواهی های گاه و بیگاه من و توش هیچ خبری نباشه از حتی یک ذره منطق!

یک چیزی ته دلم داد می زنه که آخه برای چی حرف زیادی می زنی وقتی خودت هم نمی دونی که چی می خوای؟؟؟!!!

تیاگو یکشنبه شب می ره ... یک روزی هم من می رم! آره! دلم همین رو می خواد!

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلت رو شکسته بودن ..... همه ی قصه همین بود!

دارم احسان خواجه امیری گوش می دم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ آبان ۱۳۸٧ - سوگلی


تردید!


دکتر داره بین کاغذ هاش دنبال پرونده ی من می گرده.می گم: تا حالا شده حس کنی که داری توی بهشت زندگی می کنی؟! که شک کنی در اینکه زنده ای؟!

سرش رو بلند می کنه و انگار که درباره ی وضع هوا صحبت کنه می گه:

"On Earth as it is in Heaven"

از همین خونسردیش خوشم میاد! یک جوری حرف می زنه انگار که داره درباره ی حاصل جمع ٢+٢ صحبت می کنه! انگار که خیلی عادیه که آدم ها صبح از خواب بیدار بشن و شک کنن در اینکه روی زمین هستن یا توی بهشت! توی نگاهش آرامش رو می بینی! برای همین بود که چند هفته پیش دلم رو به دریا زدم و ازش پرسیدم! یک جوری نگام کرد که از سوالم خندم گرفت! انگار که بخواد بگه: مگه چیز دیگه ای فکر کرده بودی؟؟!!! بعد رفت پشت میزش و همین طور که توی پروندم یک چیز هایی می نوشت گفت: خیلی ها می پرسن!

اصلا از همون روز بود که توجهم رو جلب کرد!

یکی از همون شب ها بعد از کلاس حس کردم که سرم داره منفجر می شه! تصمیم گرفتم درباره ی چیز هایی که توی کلاس شنیده بودم باهاش حرف بزنم! تمام شب نخوابیدم! به این فکر می کردم که چه عکس العملی نشون میده! اصلا می دونه؟! نکنه مسخره کنه و بگه که برداشتم  از پایه اشتباهه ....

روز بعد وقتی وارد دفترش شدم چشم هام خشک شد روی صفحه ی مانیتورش! زبونم حتی بند اومده بود! آخه چطور ممکنه که تصادفی در همون لحظه دقیقا توی همون وبسایتی باشه که من همه ی شب می خواستم دربارش ازش بپرسم!

از همین خونسردیش خوشم میاد! از اینکه سرش رو بلند کنه و بگه: آره! انگار که هر روز مردم وارد دفترش می شن و می بینن که اون داره دقیقا در باره ی اون چیزی که توی سر اون هاست می خونه!!!!!

مثل همون باری که مثل دختر بچه های سیزده ساله ی هیجان زده بهش گفتم که ساندویچ هایی که خورده بود -اگر چه که مزه ی تن ماهی می دادن ولی ساندویچ مرغ بودن!! ... و اون با خونسردی گفت که می دونسته!!!! انگار که همه ی چهار صد نفر دیگه هم می دونستن!!!!

از همین خونسردی دیوونه کنندش خوشم میاد! از اینکه توی دنیای خودشه! از اینکه وقتی درباره ی تمرین برای مسابقه ی ماراتن ماه آینده حرف می زنه برق چشم هاش رو می تونی ببینی! اما یک جوری حرف می زنه انگار همه ی مردم می تونن از first beach تا UBC رو بدَوَن!

از همین خونسردیش خوشم میاد که بین چهار صد نفر دنبال یک کسی یا چیزی می گرده! بین نیمکت ها و آدم ها سرش رو هزار بار بالا و پایین می کنه ولی وقتی از پشت سر روی شونش می زنی تظاهر می کنه که دیرش شده و در حال رفتن بوده! نگاهش اونقدر خونسرده که حتی جرات نمی کنی بپرسی که چرا داشته به خلاف جهت در خروج می رفته!

همین خونسردی دیوونه کنندشه که توجه آدم رو جلب می کنه! اینکه وقتی ازم می خواد که به پهلو بچرخم و از اون طرف تخت می افتم پایین! ... جوری دستم رو می گیره و بلندم می کنه انگار که همه ی مردم هر روز از تخت می افتن پایین!

یک چیزی توی نگاهش هست که انگار نمی شه کشفش کرد! توی رفتارش هم! حتی توی بازوهاش وقتی حلقه می شن دور شونه هام یا انگشت هاش وقتی می لغزن روی گردنم ....

یک چیزی هست توی نگاهش, وقتی از نقشش توی زندگی من می گه و چهار تا از انگشت هاش رو بلند می کنه و شروع می کنه به شمردن ....

دکتر ...Coach  .... Mentor  ...................  دوست!

سر این آخری مکث می کنه! انگار که یادش افتاده باشه باید تا قبل از غروب چمدونش رو ببنده! ساعت پرواز رو مرور می کنه توی سرش ....میگه: کارت که اینجا تموم شد بیا توی اون یکی اتاق که معاینت کنم ... و از در می ره بیرون!

از همین خونسردیش خوشم میاد! از اینکه یادش می ره  ازم پول آزمایش ها رو بگیره!!! وقتی یادم می افته که خیلی دیر شده! مرددم که کدوم شماره رو بگیرم؟

وقتی گوشی تلفن رو برمی داره به اسم کوچیک صداش می کنم ....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ مهر ۱۳۸٧ - سوگلی