سوگلی

Happy Anniversary

Do you know what the difference between you and I is?

 

If someone says today is Gabriella’s birthday!

You turn to Gabriela and say: Happy Birthday!

For me ... 

My mind travels all the way to that long lost evening at Cactus Club. I can even feel the heat that goes through my hair and the dress that I’m wearing for the first time …. my long curly hair that covers my naked shoulders …. You come and sit beside me , hoping to clear the air, explaining that it’s been a huge misunderstanding …. And something melts in my heart …. I almost feel it in me …. You’re wearing my favorite white shirt and few bottons are open …. It’s open enough for me to see the necklace … I’m burning inside …  I know something is going to happen tonight … I want it to happen …. I turn to you and whisper into your ears …. Do you want to know why?

 

Everybody’s gone…. It’s you and me, standing at the station, waiting for the next train … we both are late …. I stare at the rails and say: Can’t you see? Can’t you see what’s happening ....? 

 

… and it seems something strikes you! time stops

 

For the next hour and a half we are sitting on the bench watching the trains leaving us behind ....

 

 

 

Do you know what the difference between you and I is?

 

If someone says today is Lillian’s Birthday!

You don’t even bother sending her and email.

 

For me ….

I remember our first kiss at the East 8th Street.

 

 

That’s how different we are …. Good thing we didn’t end up together! 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢٢ تیر ۱۳۸٩ - سوگلی


 

 

نمی دونم حرفی برای گفتن مونده یا نه! توی این روز هایی که به اندازه ی خیلی خیلی زیادی سبزه که شاید بیشتر باید سیاه یا سرخ باشه ولی سبزه ... احساس بدی ندارم! و دارم! احساس بدی دارم توی هر ثانیه وقتی به مردمم فکر می کنم که زیر لگد و گلوله جون می دن و می رن و می رن .... و احساس خوبی دارم بعد از سال ها هر بار که به کسی می گم ایرانی هستم!  هربار که سرم رو با افتخار بلند می کنم! هر بار که با شنیدن اسم ایران اشک توی چشم هام جمع می شه!

روز های عجیبی هستن! از اون روز هایی که کسی از یک دقیقه ی بعد هم خبر نداره ولی حتی اگه این آخرین دقیقه هم باشه باز با تمام وجود می خواد زندگی کنه! آزاده باشه ........ آزاد باشه ....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ - سوگلی


امروز!

نشستم پشت میزم و دارم به همه ی دلیل های نانوشته فکر می کنم! به اینکه حالم خوبه .. به این فاجعه که هر روز فارسی نوشتن و فارسی فکر کردن و  فارسی حرف زدن سخت تر می شه .... و دارم وادار می کنم خودم رو که توی این لحظه همه ی این کار ها رو با هم بکنم! به همه ی این ها فارسی تایپ کردن رو هم اضافه می کنم....

یک عالمه حرف نگفته که شاید بهتره نگفته بمونه!

خیلی خستم این روز ها! از اون خستگی ها که به ده یا یازده ساعت خواب برطرف می شه ولی کی دلش میاد که بگیره بخوابه وقتی این همه هیجان توی هوا موچ می زنه ...

برمی گردم!

دارم می رم نهار بخورم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - سوگلی


دست نوشته های سلماخولدگی

 

چشمام می سوزه! دوباره سرما خوردم بد! اصلا همون دیروز که این فسقلی ها هی دور و برم می چرخیدن و از سرو کولم بالا می رفتن حس کردم که بله! ازشون گرفتم تموم شد رفت! خلاصه اینکه با دماغ گرفته و چشم های قرمز نشستم جلوی مانیتور و دارم به آلبوم Alex گوش می کنم! نه اینکه بفهمم چی می گه ها! نه بابا! ولی این صداش یک جوری آدم رو می بره توی ابر ها که نگووووووووووووو! یاد ده سال پیش افتادم که می شستم BSB گوش می دادم و دریغ از یک جمله که بفهمم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  راستش اگه بدونم که امیدی هست ده سال دیگه کره ایم هم مثل انگلیسیم بشه خیلی دلم گرم میشه! تا اون زمان به گوش دادن به سبک زبون نفهمی اداده می دیم ببینیم چی می شه! نیشخند

 

عید هم اومد و رفت و ما یک پیرهن دیگه هم پاره کردیم و کلی با تجربه شدیم! خدا حفظمون کنه با این همه تجربه! سال قبل سال خوبی بود! خیلی خوب! امیدوارم سال جدید هم به خوبی و خوشی پیش بره برای همه.... 

برادر Alex می خونه:

I feel like making sunshine for you

I feel like making love song for you

این تیکه رو داره انگلیسی می خونه! الکی واسه خودم ذوق می کنم!!!

 

همینطوری که دارم می نویسم چشمم می افته به این لوگوی کنار صفحه! لوگوی سپاه پاسداران! شاید ده ثانیه هم طول نمی کشه که یادم میاد این لوگو رو از کجا می شناسم یا چرا توجهم رو جلب کرده ........

خیلی سال پیش! وقتی خیلی ها هنوز به دنیا هم نیومده بودن ... یعضی ها مثل من هنوز چهار راه جردن و مدرس رو یادشون میاد! سر اون چهار راه درست همون جایی که الان یک ساختمون هوار طبقه ساختن که فکر کنم مال سازمان آبه یک خونه ی سفید خیلی باحال و بزرگ بود که مال سپاه پاسداران بود! برای من فسقلی اون خونه و اون علامت روی در یک معنی بیشتر نداشت! معنیش هم این بود که داریم می ریم خونه ی مانی!!!!!!

بعد از این همه سال هنوزم هر چیزی که یک جوری به مانی ربط داشته باشه عزیزه نیشخند همین نیم ساعت پبش بعد از اینکه بیشتر از یک ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم به این فکر می کردم که این همه حرف از کجا میاد؟ چطوری من و مانی این همه حرف داریم قلب

 

فکر کنم تب دارم! دارم زیادی می نویسم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ - سوگلی


دالی! ( با تشدید بخونین! روی "ل" )

نمی دونم چه بلایی سر وبلاگم اومده که نظرات ملت رو توی نظر خواهی این پست می بینم ولی بیشترشون مال یک پست قدیمی تره! به حق چیز های ندیده و نشنیده!

خوب!

اول اینکه من خوبم! زندگی خوبه! دلم خوبه! هوا ....! این یکی رو نمی شه به راحتی بقیه جواب داد! سرده! سرده! سرده!

دوم ;دلم گاهی خیلی تنگ می شه واسه همه! واسه خیابون ها! آدم ها! درخت ها! ساده ترین و شاید پیش پا افتاده ترین چیز ها مثل اون غروب هایی که همه توی اتاق خواب مانی جمع می شدیم و ما بچه ها هی روی تخت بالا و پایین می پریدیم و بزرگ تر ها از در و دیوار می گفتن و آخرش یکی پا می شد می رفت چایی درست کنه و همه یکی یکی پشتش راه می افتادیم و می رفتیم توی سالن جلوی تلویزیون تا کارتون های عصر رو ببینیم!

سوم ; پسر داییم پنج ماهشه! هنوز ندیدمش! پسر خالم هم تا یکی دو ماهه دیگه به دنیا میاد! عجیبه ها! این دو تا فسقلی هیچ وقت غروب های خونه ی مانی رو اونجوری که ما تجربه کردیم تجربه نمی کنن! هیچ وقت حتی نمی رن ملاصدرا یا امیر که گوشت بخرن یا حتی نمی دونن یک جایی به اسم چورک توی قلهک وجود داشته که توش همه فکر می کردن من دختر مانی بودم! زده به سرم ها!!!! عوضش ... نمی دونم! لابد خاطره های خودشون رو می سازن! شاید مانی ببرتشون کاسکو! یا وال مارت! نمی دونم!

چهارم; ای بابا! همه چیز رو که نمی شه نوشت!

پنجم ; نه عزیزم! ازت ناامید نشدم! از دستت ناراحتم نیستم! فقط امیدوارم بعد از این یکم بیشتر به کار هات فکر کنی! دلم نمی خواد به خاطر چیزی که می دونم توی وجودت نیست ناراحت بشی!

ششم ; دیشب خواب حسین رو دیدم!! بچه جان تو خواب من چیکار می کنی آخه؟ مگه خودت خانواده نداری؟ دلم تنگ شده واست خره!نه بابا! نترسین! خواب های من بالای هجده سال نمی رن!

هفتم ; دلم می خواست همین فردا کار ها درست می شد و من می تونستم برم! ولی باید صبر کنم! صبر! صبر! صبر! باید قبل از رفتن آماده بشم! نمی دونم چقدر طول می کشه این آماده شدن ولی منتظر بودن هم سخته ها!!!!! 


خوب خیلی وقت بود ننوشته بودم! دلم تنگ شده بود!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ - سوگلی


I was born in 2008


You're the lord of lords

You're the king of kings

You are mighty God

Lord of everything

You're emmanuel

You're the Great I am

You're the Prince of Peace

Who is the lamb

You're the living God

You're my saving grace

You will reign forever

You are acient of days

You are Alpha Omega

Beginning and End

You're my Savior Messiah

Redeemer and friend

You're my Prince of Peace
And I will live my life for You

***********

وبلاگم رو عوض نکردم! یک مدتی لازم بود که ننویسم! نمی خوام قصه ی گرفتارم و وقت ندارم رو دوباره تکرار کنم! حقیقتش این بود که اگه می خواستم وقت می شد ولی حس می کردم نباید بنویسم!

امتحانات تموم شد! نتیجه ها رو هم گرفتیم... راستش دیدن نمره هام دلم رو خیلی گرم کرد. یک تایید دیگه بود بر اینکه اینبار دارم درست می رم .........

یک سال گذشت! یک سال بی نهایت دوست داشتنی که با همه ی پستی و بلندی هاش بهترین سال زندگیم بود .... سالی که توش خودم رو پیدا کرم ... سالی که توش تو رو پیدا کردم!

You never leave me or forsake me

بعد از بیست و سه سال فهمیدم که می خوام با زندگیم چیکار کنم! برای اولین بار با تمام وجودم آرامش رو حس کردم! کار هایی رو شروع کردم که حتی فکرش رو هم نمی کردم در تواناییم باشه و همه ی این ها رو مدیون تو هستم!

You direct my steps and guide me in the best pathway for my life


توی سال ٢٠٠٨ آدم بهتری شدم! به خاطر تو! نه خودم که اگه دست خودم بود توی بیست و سه سال گذشته چنین تغییراتی رو توی زندگیم می دادم! توی سال ٢٠٠٨ یک پاک کن برداشتی و روی همه سیاهی ها کشیدی و اجازه دادی دوباره زندگی کنم...

This is my desire
To honor You
Lord with all my heart
I worship You
All I have within me
I give You praise
All that I adore is in You

Lord, I give You my heart
I give You my soul
I live for You alone
Every Breath that I take
Every moment I'm awake
Lord, have Your way in me

 

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ دی ۱۳۸٧ - سوگلی


وقتی آینه تو رو فریاد می زنه!


نمیاد! کلمه ها انگار یک جایی بین سلول های خاکستری تا تماس سرانگشت هام با کیبورد گم می شن و دود می شن و می رن ...

یکی از این آهنگ های خیلی قشنگ که در بهترین حالت ممکن تمام غصه ی دنیا رو روی دل آدم آوار می کنن داره از بلند گو ها پخش می شه و هی می دوه بین خطوط این نوشته و جا خوش می کنه تا دستم بره روی دکمه ی Delete و هی فشار بده! هی فشار بده!

یک چیزی توی سرم می گه: مگه عشق تو آدم نیست؟!!! تو خاکستر شدی یا من .... 

دلم یک جورایی نمی ره که پاک کنه این آخری رو .... عوض می کنم آهنگ رو! هیچ ربطی نداره به حال این روز هام و هی روی اعصابم قدم می زنه! دلم می خواد اگه می گیره حداقل برای یک چیز واقعی بگیره .....

عجیب دلم می خواد درباره ی Paul بنویسم! گاهی اونقدر توی نامه هاش گم می شم که خودم هم نمی تونم خودم رو پیدا کنم! چقدر سریع می گذریم از روی این نامه های دو هزار ساله سر کلاس یکی دو ساعته! چقدر راحت می شه چشم ها رو بست و اجازه داد که کلمه به کلمش حک بشه روی قلبم ....

دلم می خواد بنویسم:

This day I call heaven and earth as witnesses against you that I have set before you life and death, blessings and curses. Now choose life, so that you and your children may live

این رو برای تو نوشتم! حس کردم خوبه که بدونی!

دارم بنیامین گوش می دم! نمی دونم دنبال چی می گردم بین این آهنگ ها!

امشب درجه ی تبم روی هزارو سیصده اما شاید به چشم تو این تب فقط یک عدده! حالم خوبه اما! یکم گیج شدم ولی در کل حالم خوبه! حالم خوبه! حالم خوبه! دارم تمرین می کنم که هر بار بنیامین می گه: حالم بده! یادم بیافته که حالم خوبه! دلم هوس یک عشق خارج از رده کرده! یک عشقی که نه سمینار داشته باشه! نه در حال عوض کردن دنیا باشه! یک عشقی که تاخت نزنه احتمال دیدن من رو با نجات زندگی همه ی آدم های دنیا! یک عشقی که پر باشه از خودخواهی های گاه و بیگاه من و توش هیچ خبری نباشه از حتی یک ذره منطق!

یک چیزی ته دلم داد می زنه که آخه برای چی حرف زیادی می زنی وقتی خودت هم نمی دونی که چی می خوای؟؟؟!!!

تیاگو یکشنبه شب می ره ... یک روزی هم من می رم! آره! دلم همین رو می خواد!

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود

دلت رو شکسته بودن ..... همه ی قصه همین بود!

دارم احسان خواجه امیری گوش می دم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ٤ آبان ۱۳۸٧ - سوگلی


تردید!


دکتر داره بین کاغذ هاش دنبال پرونده ی من می گرده.می گم: تا حالا شده حس کنی که داری توی بهشت زندگی می کنی؟! که شک کنی در اینکه زنده ای؟!

سرش رو بلند می کنه و انگار که درباره ی وضع هوا صحبت کنه می گه:

"On Earth as it is in Heaven"

از همین خونسردیش خوشم میاد! یک جوری حرف می زنه انگار که داره درباره ی حاصل جمع ٢+٢ صحبت می کنه! انگار که خیلی عادیه که آدم ها صبح از خواب بیدار بشن و شک کنن در اینکه روی زمین هستن یا توی بهشت! توی نگاهش آرامش رو می بینی! برای همین بود که چند هفته پیش دلم رو به دریا زدم و ازش پرسیدم! یک جوری نگام کرد که از سوالم خندم گرفت! انگار که بخواد بگه: مگه چیز دیگه ای فکر کرده بودی؟؟!!! بعد رفت پشت میزش و همین طور که توی پروندم یک چیز هایی می نوشت گفت: خیلی ها می پرسن!

اصلا از همون روز بود که توجهم رو جلب کرد!

یکی از همون شب ها بعد از کلاس حس کردم که سرم داره منفجر می شه! تصمیم گرفتم درباره ی چیز هایی که توی کلاس شنیده بودم باهاش حرف بزنم! تمام شب نخوابیدم! به این فکر می کردم که چه عکس العملی نشون میده! اصلا می دونه؟! نکنه مسخره کنه و بگه که برداشتم  از پایه اشتباهه ....

روز بعد وقتی وارد دفترش شدم چشم هام خشک شد روی صفحه ی مانیتورش! زبونم حتی بند اومده بود! آخه چطور ممکنه که تصادفی در همون لحظه دقیقا توی همون وبسایتی باشه که من همه ی شب می خواستم دربارش ازش بپرسم!

از همین خونسردیش خوشم میاد! از اینکه سرش رو بلند کنه و بگه: آره! انگار که هر روز مردم وارد دفترش می شن و می بینن که اون داره دقیقا در باره ی اون چیزی که توی سر اون هاست می خونه!!!!!

مثل همون باری که مثل دختر بچه های سیزده ساله ی هیجان زده بهش گفتم که ساندویچ هایی که خورده بود -اگر چه که مزه ی تن ماهی می دادن ولی ساندویچ مرغ بودن!! ... و اون با خونسردی گفت که می دونسته!!!! انگار که همه ی چهار صد نفر دیگه هم می دونستن!!!!

از همین خونسردی دیوونه کنندش خوشم میاد! از اینکه توی دنیای خودشه! از اینکه وقتی درباره ی تمرین برای مسابقه ی ماراتن ماه آینده حرف می زنه برق چشم هاش رو می تونی ببینی! اما یک جوری حرف می زنه انگار همه ی مردم می تونن از first beach تا UBC رو بدَوَن!

از همین خونسردیش خوشم میاد که بین چهار صد نفر دنبال یک کسی یا چیزی می گرده! بین نیمکت ها و آدم ها سرش رو هزار بار بالا و پایین می کنه ولی وقتی از پشت سر روی شونش می زنی تظاهر می کنه که دیرش شده و در حال رفتن بوده! نگاهش اونقدر خونسرده که حتی جرات نمی کنی بپرسی که چرا داشته به خلاف جهت در خروج می رفته!

همین خونسردی دیوونه کنندشه که توجه آدم رو جلب می کنه! اینکه وقتی ازم می خواد که به پهلو بچرخم و از اون طرف تخت می افتم پایین! ... جوری دستم رو می گیره و بلندم می کنه انگار که همه ی مردم هر روز از تخت می افتن پایین!

یک چیزی توی نگاهش هست که انگار نمی شه کشفش کرد! توی رفتارش هم! حتی توی بازوهاش وقتی حلقه می شن دور شونه هام یا انگشت هاش وقتی می لغزن روی گردنم ....

یک چیزی هست توی نگاهش, وقتی از نقشش توی زندگی من می گه و چهار تا از انگشت هاش رو بلند می کنه و شروع می کنه به شمردن ....

دکتر ...Coach  .... Mentor  ...................  دوست!

سر این آخری مکث می کنه! انگار که یادش افتاده باشه باید تا قبل از غروب چمدونش رو ببنده! ساعت پرواز رو مرور می کنه توی سرش ....میگه: کارت که اینجا تموم شد بیا توی اون یکی اتاق که معاینت کنم ... و از در می ره بیرون!

از همین خونسردیش خوشم میاد! از اینکه یادش می ره  ازم پول آزمایش ها رو بگیره!!! وقتی یادم می افته که خیلی دیر شده! مرددم که کدوم شماره رو بگیرم؟

وقتی گوشی تلفن رو برمی داره به اسم کوچیک صداش می کنم ....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۸ مهر ۱۳۸٧ - سوگلی


Amazing Grace


از خودم تعجب می کنم که چطور تونستم تا الان خودداری کنم و ننویسم! نمی دونم تا کی طول می کشه! نمی دونم تا کی قراره که طول بکشه! ولی می دونم که یک قسمت مهم زندگیم - شاید مهم ترین قسمتش! تا حالا پنهان مونده از صفحات این دفتر خاطرات قدیمی! شاید نخواستم همه چیز رو پیچیده کنم! شاید فرصت این رو نداشتم که درباره ی خیلی چیز ها توضیح بدم! فقط می دونم که نمی تونستم بنویسم و چشم هام رو ببندم و در مقابل اون هایی که برام عزیز هستن سکوت کنم!

نمی تونستم از اتفاقاتی که توی یک سال گذشته افتاد بنویسم و عکسم رو در حالی که لبخند ملیح میزنم بذارم توی وبلاگ و بگم: خوب! همین!هر بار خواستم بنویسم یک ترسی اومد توی دلم! صورت نگران مامان! که ازم قول گرفته بود که به خاطر اون مراقب سلامتیم باشم!!!!! که چقدر سلامتم این روز ها و چقدر خوشبختم .... که چقدر لحظه ها زیبا و رویایی هستن .... به قول عزیزی انگار که زندگی ابدیم از همین جا - روی همین زمین خاکی - شروع شده باشه و من لحظه شماری کنم برای برگشتن به خونه .........

اون اوایل دلم خیلی می سوخت که این روز ها دارن می گذرن و من هیچ جا ثبتشون نمی کنم! حتی به پیشنهاد دوستی یک وبلاگ دیگه ثبت کردم که توش فقط از این روز ها بنویسم ... اما نشد! دلم توی همین خونه ی قدیمی بود و هست! حتی سعی کردم بین نوشته هام یک چیز هایی بگم! انگار که چشم خودم رو دور ببینم! اما نشد! نمی شه!

نمی شه از  نفس کشیدن توی آسمون گفت و بال ها رو قایم کرد! نمی شه از راه رفتن توی بهشت نوشت و تظاهر کرد که همیشه همینطور بوده و همه لزوما می دونن که جاده ی بهشت از کدوم طرفه ....

نمی شه توی یک دنیای موازی با آدم های دیگه زندگی کرد و با یک زبون ارتباط برقرار کرد ......

باورم نمی شه که اینقدر تغییر کردم! توی کمتر از یک سال! آدم بهتری شدم! نه بخاطر خودم! نه بخاطر تلاشی که کردم! بیست و سه سال دست خودم بود! همین مدت کافی بود برای خراب کردن روحم و جسمم و زندگیم! اینبار کار خودم نیست!

بیست و سه سال توی دنیای مجازی ای که برای خودم ساخته بودم زندگی کردم. مقیاس خوب بودن و خوب زندگی کردن رو خودم برای خودم تعیین کردم! زندگیم مثل یک نمودار سینوسی دیوونه وار بالا و پایین می رفت! عاشق شدم! خیانت کردم! حسادت کردم! نبخشیدم! زمین خوردم! زخم زدم! زخمی شدم! افسرده شدم! مریض شدم!  ورشکسته شدم! خواستم درستش کنم! نشد ...... باورم شد که زندگی همینه! باورم شد که قراره همین باشه! متنفر شدم از خودم! از زندگی ای که از اولش هم اختیاری توش نداشتم!

بیست و سه سال کافی بود که باورم بشه که نمی شه!  که راه من- هر چی که هست! درست نیست!

...........

دارم زندگی می کنم! ماه هاست که هر روز صبح وقتی چشم هام رو باز می کنم یک حس خوبی می ریزه توی دلم .... یک حسی که وادارم می کنه که گوشی موبایل رو بردارم و برای دوستام sms بزنم و صبح به خیر بگم! یک حسی که تمام راه خونه تا محل کار بهم یادآوری می کنه که بیشتر از تعداد ماسه های همه ی سواحل دنیا لحظه های خوب پیش رومه!

تغییرات شخصیتم خیلی واضح شدن! برای خودم بیشتر از همه! صبرم زیاد شده! آدم ها رو بیشتر دوست دارم! دلم برای مردم بدجوری می تپه .... آرامش دارم! از صبح تا شب توی معجزه زندگی می کنم , حتی توی خواب!

اشتیاه نکنین! هنوز هم هستن چیز هایی که ناراحتم بکنن! هنوزم هستن عزیز هایی که از دست برن یا هزینه هایی که بار روی شونم رو گاه و بیگاه سنگین کنن! هنوزم بعضی روز ها سر کار بعضی از دانشجو ها دیوونم می کنن! یا حتی مجبور می شم برای دکترم گاه و بیگاه ایمیل بدم و از درد شکایت کنم ..... اما ........... اول و آخر قصه اینه که می دونم زندگیم تحت کنترله! می دونم همه چیز درسته! می دونم هر چقدر هم دریای زندگیم توفانی باشه اختیار کشتیم دست ناخدای خوبیه! می دونم که تا اینجا به قدرت خودم نیومدم بعد از این هم با قدرت خودم تنها نمی مونم!

 

دلم می خواست می تونستم بنویسمشون! شاید هم لازم نباشه!

به قول دوستی:

زندگی جاودانه از همین دنیا شروع می شه!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۸ مهر ۱۳۸٧ - سوگلی


سوگلی به مدرسه می رود!

فصل اول:

خیلی سال پیش وقتی هنوز بچه بودم و سرم پر از شر و شور بود فکر می کردم که هر تصمیمی که می گیرم دیگه همونه! نمی دونستم که زندگی آدم توی چند سال, چند ماه, چند روز یا حتی چند ساعت چقدر ممکنه تغییر کنه! الان وقتی دوست های هجده یا نوزده سالم از در و دیوار و درخت بالا می رن و من هم سعی می کنم پا به پاشون بدوام و دیوونه بازی دربیارم با خودم فکر می کنم که هر کدومشون چه زندگی ای پیش رو دارن! زندگی هرکدومشون چقدر ممکنه عوض بشه ....... زندگی خودم چقدر عوض شده!

وارد بیست و پنج سالگی شدم! هیچ وقت به این خوبی نبودم!


فصل دوم:

توی سال های آخر دبیرستان یکی از بزرگ ترین مشکلات من انتخاب رشته بود! می شستم و ساعت ها با خودم فکر می کردم که می خوام در آینده چیکاره بشم! ریاضی رو خیلی دوست داشتم! معلم ها می گفتن که توی حل مسئله ها روش خاص خودم رو دارم! آینده ی جالبی برام می دیدن!!! عاشق فیزیک بودم! یعنی از همون بچگی که می خواستم فضانورد بشم فیزیک رو دوست داشتم! نمره های فیزیکم همیشه خوب بود! مخصوصا وقتی توی امتحان نهایی فیزیک سال سوم شدم ١٩.٧۵کاملا مشخص بود که فیزیک توی آیندم نقش مهمی بازی می کنه! بعد ها وقتی توی اولین امتحان آقای رضایی مرحوم بالاترین درصد کلاس رو آورم خودم هم باورم شد!

اما اون وسط ها یک چیزی اشتباه بود! هر بار به فهرست رشته های مهندسی نگاه می کردم سرم گیج می رفت! دفترچه ی انتخاب واحد رو شاید هزار بار ورق زدم تا یک رشته ای پیدا کنم که بتونم خودم رو توش ببینم! احتمالا همه ی شما می دونستین که می خواستین چیکاره بشید و فقط من این مصیبت رو با رشته ها داشتم! فکر کنم نتیجه ی همین سرگیجه ها بود که یک روز وسط کلاس شیمی رفتم پیش مشاور و گفتم: من تصمیم رو گرفتم! می خوام زبان بخونم! دیگه هم سر هیچ کدوم از کلاس های تخصصیم نمی رم!

اون هم با چشم های دراومده نگاهم کرد و فکر کرد که به خاطر اضطراب عقلم رو از دست دادم! بعد هم که زنگ زد به مامان و بابا و ......... نتیجه این شد که من رو راضی کردن که زیان بخونم به شرطی که توی کنکور ریاضی هم شرکت کنم! 

آمار قبول شدم! نرفتم!!!

مترجمی زبان هم قبول شدم! نمی تونم بگم مترجم درجه یک شدم! شاید اونقدر که انتظار داشتم هم یاد نگرفتم اما شاید همون چند سال زمینه ای شد که زبان انگلیسیم نسبت به بقیه ی مهاجر ها زود تر راه بیافته و مجبور نشم اینجا کلاس انگلیسی برم!  یکی دو تا مقاله هم ترجمه کردم!

نتیجه ی چهار ماه توی شیرینی فروشی کار کردن این شد که تصمیم گرفتم شیرینی پزی بخونم! بهترین تصمیم دنیا بود شاید! هم دوستش داشتم! هم کارم خیلی خوب بود و هم درآمد خوبی داشت اما وقتی به خاطر کار سنگین نزدیک عید مچ دردم شروع شد فهمیدم که نمی تونم روش برای مدت طولانی حساب کنم!

اعتراف می کنم که غیر قابل قبول ترین تصمیم زندگیم در زمینه تحصیل وقتی بود که خواستم متخصص شبکه ی کامپیوتر بشم! از اسمش خوشم اومد! فکر کردم مثل ماتریکس همه ی درس ها رو توی مغزم دانلود می کنن! پدرم در اومد تا تموم شد! هر روزش یک جورایی عذاب بود! برای منی که دو ماه قبل از شروع کلاس حتی نمی تونستم پرینترم رو نصب کنم گذروندن اون کلاس ها و نمره ی بالا گرفتن توی همشون مثل سربازی بود! برای همین بود که بعد از دوره ی کارآموزیم که اتفاقا خیلی هم عالی بود کلا مدرکم رو گذاشتم توی کمد و حتی یک جا هم دنبال کار در زمینه ی کامپیوتر نرفتم!

بعد از اون وارد دنیای سرمایه گذاری و سهام و بیمه و امور مالی شدم! مدرک بیمه رو با بدبختی گرفتم چون مجبور بودم! بقیه ی امتحان ها رو هم شاید چون ریاضیم خوب بود گذروندم و شروع کردم به کار....


فصل سوم:

از پارسال توی فکرم بود که برگردم مدرسه! تصمیم بزرگی بود برای من چون همه ی زندگیم کارم بود و هیچ جوری هم نمی تونستم کار نکنم! اما بعد از همه ی این سال ها بالاخره فهمیده بودم که می خوام چی بخونم! نمی تونستم بیشتر از این وقت رو از دست بدم!

به لطف خدا یک موقعیت کاری جدید برام پیش اومد که ساعت های منظم تری داشت و اگر چه که بیشتر از چهل و دو ساعت در هفته کار می کردم اما می تونسم در کنارش به صورت نیمه وقت درس هم بخونم.

چی بهتر از این!

....... چند تا از کلاس هام هفته ی پیش شروع شدن و بقیشون هم تا دو هفته ی دیگه شروع می شن. برای اولین بار توی زندگیم وقتی اسم درس میاد دلم پر می زنه! دلم می خواد ساعت ها بشینم و سطر سطر کتاب هام رو جراحی کنم!!!!!! تمام صفحه های کتاب هام پر از رنگ و نوشته شدن! از تورات موسی و زبور داوود تا انجیل متی و یوحنا تا نامه های پولس به تیموتی و نامه ی اول و دوم  پیتر .... انگار که از خوندنشون خسته نشم! در عجبم که چطور چهل تا نویسنده ی مختلف از دکتر و پادشاه و پیامبر تا ماهیگیرو نجار و مامور مالیات ..... توی هزار و پونصد سال, شصت و شش تا کتاب رو طوری نوشتن که از خط اول کتاب اول تا خط آخر کتاب آخر حتی یک جمله جمله ی دیگه رو رد نکنه! که همه ی این شست و شش کتاب با هم هماهنگ باشن و از کتاب اول تا کتاب اخر حرف همشون یکی باشه!  زبونشون یکی باشه! حتی سعدی و حافظ که صد سال با هم اختلاف زمانی داشتن ادبیاتشون شبیه  نبود! ١۵٠٠ سال!!! چیز کمی نیست! دنبال جواب سوال های آخر هر درس از این کتاب به اون کتاب- مثل بچه ها - می چرخم و جواب هر سوالی رو که پیدا می کنم صورتم مثل صورت بچه هایی می شه که جعبه ی شکلات های مادربزرگشون رو پیدا کردن! اونقدر ذوق زده می شن که مثل سال های دبیرستان می خوام به همه ی عالم بگم که چی کشف کردم!!!!!! معمولا اینجور وقت ها برادرم نگام می کنه و می گه: تو خل شدی!!

از دو هفته ی دیگه کلاس زبان کره ایم هم شروع می شه! در کل این ترم شش تا کلاس دارم! می گن باید نگران باشم چون هجم درسم و کار با هم خیلی زیاده به اضافه ی کار داوطلبانم که اون هم مسئولیتییه که قبول کردم اما نگران نیستم! خیلی هم هیجان دارم! خیلی زباد! دلم گرمه! جلوی پام هم روشنه ........



راستی! وبلاگم وارد هشت سالگی شد!!! این یعنی هممون خیلی بزرگ شدیم! نیما چند روز پیش یادم انداخت که سی سالش شده! اولین باری که توی نمایشگاه دیدمش- نه خیلی دور از حالا! بیست و یک سالش بود!!! ............ این یعنی زندگی!


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ - سوگلی